شعر عاشقانه
شعر عاشقانه
خداحافظ


خداحافظ همین حالا ، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بدونی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخره جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو ، همینه رسم این دنیا

خداحافظ ، خداحافظ

همین حالا

خداحافظ


برچسب‌ها: شعر خداحافظی, شعر غم انگیز, شعر کوتاه عاشقونه, شعر عاشقانه, شعر عاشقونه
پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 2:4 قبل از ظهر | ميلاد |

من پذيرفتم شکست خويش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما مي روي

آرزو دارم ولي عاشق شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني.

مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني.

مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من

نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني


برچسب‌ها: شعر من پذيرفتم شکست خويش را, شعر غم انگیز, شعر شکست و جدایی, شعر تنهایی
پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 2:1 قبل از ظهر | ميلاد |

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست


برچسب‌ها: برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست, شعر غمگیم, شعر غم انگیز, شعر عاشقونه, شعر کوتاه عاشقونه
پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 1:38 قبل از ظهر | ميلاد |

به چه می خندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من؟
یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟
خنده دار است بخند...


برچسب‌ها: به چه می خندی تو, شعرجدایی, شعرعاشقونه, شعر عاشقانه, شعر غم انگیز
پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 1:23 قبل از ظهر | ميلاد |

کابوس نیست

با دستانی سبز

ایستاده

باید رفت

تنها ...

به کجا...

باد پیراهن سبزش را به رقص می خواند

باد... باد... باد...

این زاده سیاه شب

روی ان شراب کهنه میرقصد

-پیچک تنت بوی خاک میدهد

...کابوس نیست

...باید... ب...ر...و....م


برچسب‌ها: باید بروم, شعر غم انگیز, شعر عاشقونه, شعر کوتاه عاشقانه, شعر غم
پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 0:53 قبل از ظهر | ميلاد |

فراق یار

مینویسم از دلــــــــم شایـــــــد که دل شادان کند

یاد رویت مرهمی بــــــر آن غـــــــم هجران کند

مینویسم تا کـــــــــه جمله هـر کـــدام از عاشقان

بشنوند و خوانــدن آن چشمشان گـــــــــریان کند 

هـــــــــر زمان امید دارم بــــــر وصالت میرسم 

غافل از آنـــــــــم فراقت این دلـــــــــم نالان کند 

ترسم این عمــــر از غمت روزی به پایانش رسد 

آرزوی وصل تـــــــو چشم مرا حیـــــــران کند 

من که عمـــری عشق را بیهوده می انـــــگاشتم 

فاش گویم کاین تــــــــــــواند درد من درمان کند 

ماهروی خوب من در دل غــــــــم عشق تو بود 

شاید آن روزی کــــه بیند دیــــــــده ام تابان کند

گــــــرچه میدانم به مشتاقی رویت مانـــــــده ام

می رسد موعود دیـــــــــــدارت سرم سامان کند 

کاش میشد زنــــــــــدگی اینقدر تلخی ها نداشت

تا تواند دل غــــــــــم هجر تــــــــو را پنهان کند

حسرت دیــــــــــدار رویت روز تا شب طی شود

هر سحر ساعی بــــــــــدان جان در بر جانان کند

 

شاعر:مسعود مسجدی






برچسب‌ها: فراق یار, شعر غم, شعر غم انگیز, شعرعاشقونه, شعر عاشقانه, شعرعاشقانه
پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 0:21 قبل از ظهر | ميلاد |

  کوله بار غم

زیر سنگینی بار معصیت خم می شویم

روی دوشت کوله باری مملو از غم می شویم

انتظار  ِ انتظار از ما نداری، وای ِ ما

پرده برداری شود ، رسوای عالم می شویم

گرچه می دانم چرا دلواپسی آقا! ولی

غصه ی ما را نخور، یک روز آدم می شویم

ما که با خشکیدگی چشمه های چشممان

روضه ی جدت که باشد مثل زمزم می شویم

ما عزاداران بیتابی که دیگر سالهاست

طی نگشته، باز دلتنگ محرم می شویم

بامداد جمعه ها شادیم چون شاید ظهور...

باز هم تا شب نمی آیی و درهم می شویم

دوستت داریم اما حیف عاشق نیستیم

بعد از این عمری اگر باقی ست  کم کم می شویم

     علی اصغر ذاکری

برچسب‌ها: شعر غم انگیز, شعر غم, کوله بار غم, علی اصغر ذاکری, شعر غم و اندوه
پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 0:11 قبل از ظهر | ميلاد |

About
.............................................

دوستان با نظراتتون منو خوشحال کنید

برای رسیدن به
مطلب مورد نظرتون
به قسمت موضوعات وب
سر بزنید
Menu
.............................................
Theme Weblog
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................
-------------------------